Saturday, April 05, 2003

آينه ای شکست؛ چشم ِ ما روشن!

کاوه گلستان هم مُرد. اين يکی به ديگر ِ مرگ ها شباهتی نداشت. کاوه گلستان پايش بر روی ِ مين رفت و کشته شد. ياد ِ بهرام بيضايی می افتم که می گفت روزگاری رسم بر اين بود که همه می گفتند اگر فلانی نويسنده ی ِ خوبی ست پس چرا ساواک دستگيرش نمی کند؟!
ما سال ها کاوه گلستان را متهم کرديم که چرا هنوز زنده است؛ چرا جمهوری ی ِ اسلامی کلکش را نمی کند و از شرش راحت نمی شود! و نتيجه می گرفتيم که "خُب حتما ً اين بابا اطلاعاتی ست!" بله ما؛ که دوستانش هم بوديم. گويی اين همه سماجت را نمی شد باور کرد. نمی شود. اما او به ما آموخت که سماجت دلداه گی ست. چه باک اگر اين دلداده گی تصويرگر ِ چيزی جز زشتی نباشد. کاوه گلستان تصويرگر ِ زشتی های ِ ما بود، تصويرگر ِ خون و زخم و عفونت، تصويرگر ِ درد و توهين و گم گشته گی، شناعت و شقاوت و حماقت و کثافتی که زنده گی ی ِ ماست. زنده گی ای که همه به نحوی در صدد ِ پنهان کردن اش هستيم.
کاوه گلستان زنده گی را عريان تر از آنکه بتوان تحمل و باور کرد در برابرمان گذاشت. دريغا که جهان کور است و نديد: آن فاحشه ی ِ تنها را در کنج ِ اتاق ِ محزون ِ شهر ِنو. و نديد: آن همه اعدام را در کردستان. و نديد: سلول های ِ خفقان را در اوين. آن پناهنده ی ِ افغان ِ تشنه لب را که لب ِ مرز با تيپا رانده شد. آن آسايشگاهی که بيمارانش را به تخت زنجير می کرد. آن خاکی که تن ِ محمد ِ مختاری را در خود کشيد و شرم نکرد. جسد ِ عريان ِ خمينی را بر خاک ِ بهشت ِ زهرا. خشم و اشک ِ انقلاب و شادی ِ زودگذر ِ پيروزی را. ناله ی ِ مادران داغ ديده را بر گورهای ِ دسته جمعی. اين جهان نديد: قربانيان ِ بمباران ِ شيميايی را. قتل و تهديد و توحش را. نه حتا آن رفتگری را که با موسيقی ی ِ بتهون آشغال جمع می کرد. اگر ديده بود شايد کاوه هنوز زنده بود.
کاوه گلستان سال ها در يک قدمی ی ِ حادثه، حقيقت ِ موحش ِ اين جهان را از دهان ِ کثيف ِ واقعيت قاپيد و به تصوير کشيد.و حال او يک بار ِ ديگر ددمنشی ی ِ اين عصر ـ که مدرن اش می خوانيم ـ را به تصوير کشيده است. اما اين بار نه بر قطعه ای کاغذ يا بر صفحه ی ِ تلويزيون، بلکه با مرگ ِ خود؛ و رفت تا انتهای ِ ذهن ما آن جا که بر پرده ی ِ غمگين ِ خاطره ديگرنمی شود تصوير ِ گامی که بر روی ِ يک مين فرود می آيد را پاک کرد. آن مين ِ لعنتی به شماره ی ِ زشتی هايی که کاوه ديگر نخواهد توانست ثبتشان کند، منفجر خواهد شد و زشتی خواهد زائيد.
تلفن زنگ می زند. گوشی را بر می دارم. کاوه است. مثل ِ هميشه می گوييد که بايستی برای ِ تهيه ی ِ گزارش به جايی برود و عذرخواهی می کند که مجبور است باز قرار ِ ملاقاتمان را لغو کند.
با صدای ِ مهيب ِ انفجار از خواب می پرم. گزارش تهيه شده است: " کاوه گلستان کشته شد." اما کاوه اين بار هيچ تصويری از اين حادثه در دوربين اش ندارد. و من مانده ام با بغضی تلخ در گلو که کاش کاوه ی ِ ديگری بود برای ِ ثبت ِ اين زشتی ای که متاسفانه آخرين نيست. نخواهد بود.

Fisrt published on Gooya.

P.S. I was just sending a group e-mail few minutes ago (April 7th) and as I was choosing the adresses I reached Kaveh's. I selected it; Surprisingly remembered he is dead now; So I deselected it; Thought a minute and again selected and sent the e-mail. So he has the e-mail now!

Labels: ,