کشنده گان و کشیده گان
اینجا
خورشید
خروس ِ بی محلی ست
نیمه شب را
و ظهر
عربده اش را
پیش از سحر به پایان می برد
خورشید
خروس ِ بی محلی ست
نیمه شب را
و ظهر
عربده اش را
پیش از سحر به پایان می برد
هزار غنچه ی ِ برف
بزم ِ تابستان را
به رقص ِ ابلهانه ای
می لولند
و درختان ِ جن زده
سایه هایشان را
به تعقیب ِ باد می فرستند
باران
مشاطه ی ِ لجن است
و طوفان
لکاته ی ِ حیضی
آوار ِ آغوش ِ ابرها
خمیازه ی ِ ساعت و
بهت ِ زمان
روزها و شب ها را
به عبث لاس می زنند
و سکوت
خش خش ِ نا به جایی ست
همیشه را
درودگران
از چرخ تخت می سازند و
گورکن ها
از آسفالت ِ جاده ها
سگ ِ قبر
اینجا
ملافه ها همه رنگین اند
و کلافه ها همه غمگین
هر کتابخانه
هزار کتاب ِ هم شکل به امانت می دهد
و هر جنده خانه
هزار مادر بی شکل
که امانت را می برند
دختران آبستن به دنیا می آیند
و کامپیوترها سقط ِ جنین می کنند
چرایی ی ِ هر چرایی
به بی چرایی ی ِ بی چون و چرایی چسبیده
و چُرت ِ پاره ی ِ روزنامه ها
چسب ِ چرندیات ِ هر روزه است
یک روز از خواب می پری
همه ی ِ همسایه هایت
در مقابلت صف کشیده اند
و در می یابی
که تو از صف ِ کشنده گان ِ نفس
رخت بر کشیده ای
و خورشید همچنان عربده می کشد
Labels: شعر

0 Comments:
Post a Comment
<< Home